ماشین فقط 4 سرنشین داشت !
مینا حامله بود. جیغ می کشید و در خودش می پیچید و به هر چیزی که دم دستش بود چنگ می انداخت. اکبر مثل همیشه بود. مثل همه ی دفعات قبل، مثل ِ اتّفاقات بحرانی ِ دیگر، دست و پایش را گم کرده بود و نمی دانست چه کار کند. همیشه اینطور موقع ها گند زده بود. یا بیخودی شلوغ کاری کرده بود، یا اصلن شلوغ کاری نکرده بود ! مثل زمانی که مصاحبه داشت برای استخدام شدن، یا موقع کنکور و یا مثل اولین دیدارش با مینا. هول و هراسان در ِ خانه یِ جمشید، همسایه ی کناری شان را کوبید و داد زد و کمک خواست. حتا یادش رفته بود می تواند قبل از هر چیز به اورژانس زنگ بزند. زن ِ جمشید، اکرم در را باز کرد و قبل از آنکه او بگوید چه شده، شست اش خبر دار شد و این عجیب نبود، سه تا بچه داشت. سریع روپوشی تنش کرد و جمشید را صدا زد که ماشین را از پارکینگ دربیاورد.
باران شدیدی می بارید. نیمه های شب بود و خیابان ها خلوت بودند. روی اکیر به صندلی عقب و تمام نگاهش به مینا بود که دستهای اکرم را گرفته بود و محکم فشار می داد و سعی می کرد جیغ نکشد. جمشید رانندگی می کرد و هراز گاهی دستش را روی شانه ی اکبر می گذاشت و با جملات تکراری ِ این مواقع، دلداری اش می داد که چیزی نیست و انشاالله به خیر می گذرد. می گفت همان بهتر که به اورژانس زنگ نزده و آنها را خبر کرده، چون اورژانس همیشه دیر می رسد. او تمام حواسش به مینا و صورتش بود که از درد کبود شده بود. مینا را خیلی دوست داشت و مینا بچه دوست داشت. حق می داد به مینا. مینا که وقتی تازه تصمیم گرفتند بچه دار شوند، همه ی زن های همسن و سالش مادر بودند و بچه های درست و حسابی داشتند، یا در آستانه ی مادر شدن بودند و انتظار می کشیدند. یکشب، سر شام بود که قرار شد آنها هم پدر و مادر شوند. اصلن به خاطر مینا حاضر شده بود بچه دار شوند. چراغ های زرد خیابان یک به یک روی صورت مینا می افتادند. تنها در آن لحظات بود که می توانست خوب نگاهش کند. صدای چرخ های ماشین که روی آبها می رفت و صدای برف پاک کن ها، با صدای جیغ های نه چندان بلند مینا درهم شده بودند.
صورتش را برگرداند به جمشید و گفت سریع تر برود. خودش هم می دانست حرف بیهوده ای زده؛ ماشین از این سریع تر نمی رفت. واقعن از این سریع تر نمی رفت. خیابان لغزنده بود. باران شدید می بارید و زمان کش آمده بود.
اکرم سعی می کرد به مینا بفهماند که باید داد بزند و به خودش فشار نیاورد. هر چند دقیقه یکبار صدای آسمان قرومبه هم مخلوط می شد با صداهای دیگر و اکبر را عصبی تر می کرد. میان ِ آنهمه استرس به این فکر افتاده بود که چه شب عجیبی ست. شبی که هم نشانه های یک جشن ِ اساسی را دارد، هم علامت های اتفاقی تلخ. نگاهش به مانتوی سبز ِ مینا، دکمه های بازش و تاپ نازکی افتاد که از زیر پوشیده بود. دستش را دراز کرد و سعی کرد دکمه ها را ببند تا مبادا سردش شود. فکر کرد حواس مینا آنقدر به درد هست که ممکن است سردش شود و خودش متوجه نشود و چند روز بعد سرما بخورد. اکرم گفت باز باشد بهتر است. گفت هر چه آزاد تر باشد بهتر نفس می کشد و دردش کمتر می شود. حتمن راست می گفت. او هم زن بود و نه یکبار، که سه بار این وضع را تجربه کرده بود و قطعن می دانست چه کار کند.
جمشید بوق می زد و چراغ می داد و هی دنده را عوض می کرد. او گاهی نگاهی به جمشید می انداخت که مطمئن شود ماشین در سریع ترین حالت ممکن است و گاهی دست دیگر مینا را که روی پایش بود می گرفت و نوازش می کرد. مینا درست پشتش نشسته بود. اکرم پشت ِ جمشید بود و سرش را به پنجره تکیه داده بود و بیرون را نگاه می کرد. انگار مطمئن بود چیز خاصی نیست و به زودی همه ی این اضطراب ها جایشان را با شادی عوض می کنند. اکرم را که می دید حرص اش در می آمد. خونسردی اش مُضحک به نظر می آمد. یا حداقل اینکه خودش را به خونسردی می زد خیلی احمقانه بود !
تابلوی بیمارستان از همین فاصله هم معلوم بود. دیگر نمی توانست بنشیند. صدای ناله ی مینا عذاب آور ترین صدای عالم بود. زجر ِ خالص بود. مینا را خیلی دوست داشت. یکبند به مادر شدن مینا بعد از این همه سال فکر می کرد. چیزی نمانده بود. باید دور برگردان را دور می زدند و چند متری می رفتند تا به در ِ بیمارستان برسند. جمشید با سرعتی خیره کننده فرمان را چرخاند. بوق ممتد و کر کننده ای با نوری شدید توآم شد. صدای وحشتناکی بلند شد؛ چند صدای ترسناک ِ دیگر هم پشت سر ِ صدای قبلی. چشمش به سختی صندلی عقب را می دید. صدای شکسته شدن شیشه ها آمده بود. جمشید دیگر به او نگاه نمی کرد و روی فرمان خم شده بود. سر ِ اکرم چسبیده بود به شیشه. چشمهایش هنوز هم آرام بودند و خونسرد، در حالی که از سرش داشت خون می آمد.
مینا را نمی دید. مینا پشت ِ خودش نشسته بود. به خودش لعنت فرستاد که چرا نرفته بود عقب پیش مینا بنشیند. هر چقدر سعی می کرد که بتواند او را ببیند نمی شد. همه جا تار شده بود. درد زیادی در بدنش پیچیده بود. باران شدیدتر از قبل می بارید. صدای ناله ی خفیف و آرامی به گوش می رسید. خودش که نه، مطمئن بود صدای خودش را می شناسد. صدای جمشید نبود. اکرم و مینا هم نبودند. تا آنجا که یادش بود ماشین فقط چهار سرنشین داشت !
پایان
سیاوش / مهر ۸۹

