تبليغاتX
پنج شنبه ها، پنج ِ بعد از ظهر

پنج شنبه ها، پنج ِ بعد از ظهر

داستان

ماشین فقط 4 سرنشین داشت !

مینا حامله بود. جیغ می کشید و در خودش می پیچید و به هر چیزی که دم دستش بود چنگ می انداخت. اکبر مثل همیشه بود. مثل همه ی دفعات قبل، مثل ِ اتّفاقات بحرانی ِ دیگر، دست و پایش را گم کرده بود و نمی دانست چه کار کند. همیشه اینطور موقع ها گند زده بود. یا بیخودی شلوغ کاری کرده بود، یا اصلن شلوغ کاری نکرده بود ! مثل زمانی که مصاحبه داشت برای استخدام شدن، یا موقع کنکور و یا مثل اولین دیدارش با مینا. هول و هراسان در ِ خانه یِ جمشید، همسایه ی کناری شان را کوبید و داد زد و کمک خواست. حتا یادش رفته بود می تواند قبل از هر چیز به اورژانس زنگ بزند. زن ِ جمشید، اکرم در را باز کرد و قبل از آنکه او بگوید چه شده، شست اش خبر دار شد و این عجیب نبود، سه تا بچه داشت. سریع روپوشی تنش کرد و جمشید را صدا زد که ماشین را از پارکینگ دربیاورد.

باران شدیدی می بارید. نیمه های شب بود و خیابان ها خلوت بودند. روی اکیر به صندلی عقب و تمام نگاهش به مینا بود که دستهای اکرم را گرفته بود و محکم فشار می داد و سعی می کرد جیغ نکشد. جمشید رانندگی می کرد و هراز گاهی دستش را روی شانه ی اکبر می گذاشت و با جملات تکراری ِ این مواقع، دلداری اش می داد که چیزی نیست و انشاالله به خیر می گذرد. می گفت همان بهتر که به اورژانس زنگ نزده و آنها را خبر کرده، چون اورژانس همیشه دیر می رسد. او تمام حواسش به مینا و صورتش بود که از درد کبود شده بود. مینا را خیلی دوست داشت و مینا بچه دوست داشت. حق می داد به مینا. مینا که وقتی تازه تصمیم گرفتند بچه دار شوند، همه ی زن های همسن و سالش مادر بودند و بچه های درست و حسابی داشتند، یا در آستانه ی مادر شدن بودند و انتظار می کشیدند. یکشب، سر شام بود که قرار شد آنها هم پدر و مادر شوند. اصلن به خاطر مینا حاضر شده بود بچه دار شوند. چراغ های زرد خیابان یک به یک روی صورت مینا می افتادند. تنها در آن لحظات بود که می توانست خوب نگاهش کند. صدای چرخ های ماشین که روی آبها می رفت و صدای برف پاک کن ها، با صدای جیغ های نه چندان بلند مینا درهم شده بودند.

صورتش را برگرداند به جمشید و گفت سریع تر برود. خودش هم می دانست حرف بیهوده ای زده؛ ماشین از این سریع تر نمی رفت. واقعن از این سریع تر نمی رفت. خیابان لغزنده بود. باران شدید می بارید و زمان کش آمده بود.

اکرم سعی می کرد به مینا بفهماند که باید داد بزند و به خودش فشار نیاورد. هر چند دقیقه یکبار صدای آسمان قرومبه هم مخلوط می شد با صداهای دیگر و اکبر را عصبی تر می کرد. میان ِ آنهمه استرس به این فکر افتاده بود که چه شب عجیبی ست. شبی که هم نشانه های یک جشن ِ اساسی را دارد، هم علامت های اتفاقی تلخ. نگاهش به مانتوی سبز ِ مینا، دکمه های بازش و تاپ نازکی افتاد که از زیر پوشیده بود. دستش را دراز کرد و سعی کرد دکمه ها را ببند تا مبادا سردش شود. فکر کرد حواس مینا آنقدر به درد هست که ممکن است سردش شود و خودش متوجه نشود و چند روز بعد سرما بخورد. اکرم گفت باز باشد بهتر است. گفت هر چه آزاد تر باشد بهتر نفس می کشد و دردش کمتر می شود. حتمن راست می گفت. او هم زن بود و نه یکبار، که سه بار این وضع را تجربه کرده بود و قطعن می دانست چه کار کند.

جمشید بوق می زد و چراغ می داد و هی دنده را عوض می کرد. او گاهی نگاهی به جمشید می انداخت که مطمئن شود ماشین در سریع ترین حالت ممکن است و گاهی دست دیگر مینا را که روی پایش بود می گرفت و نوازش می کرد. مینا درست پشتش نشسته بود. اکرم پشت ِ جمشید بود و سرش را به پنجره تکیه داده بود و بیرون را نگاه می کرد. انگار مطمئن بود چیز خاصی نیست و به زودی همه ی این اضطراب ها جایشان را با شادی عوض می کنند. اکرم را که می دید حرص اش در می آمد. خونسردی اش مُضحک به نظر می آمد. یا حداقل اینکه خودش را به خونسردی می زد خیلی احمقانه بود !

تابلوی بیمارستان از همین فاصله هم معلوم بود. دیگر نمی توانست بنشیند. صدای ناله ی مینا عذاب آور ترین صدای عالم بود. زجر ِ خالص بود. مینا را خیلی دوست داشت. یکبند به مادر شدن مینا بعد از این همه سال فکر می کرد. چیزی نمانده بود. باید دور برگردان را دور می زدند و چند متری می رفتند تا به در ِ بیمارستان برسند. جمشید با سرعتی خیره کننده فرمان را چرخاند. بوق ممتد و کر کننده ای با نوری شدید توآم شد. صدای وحشتناکی بلند شد؛ چند صدای ترسناک ِ دیگر هم پشت سر ِ صدای قبلی. چشمش به سختی صندلی عقب را می دید. صدای شکسته شدن شیشه ها آمده بود. جمشید دیگر به او نگاه نمی کرد و روی فرمان خم شده بود. سر ِ اکرم چسبیده بود به شیشه. چشمهایش هنوز هم آرام بودند و خونسرد، در حالی که از سرش داشت خون می آمد.

مینا را نمی دید. مینا پشت ِ خودش نشسته بود. به خودش لعنت فرستاد که چرا نرفته بود عقب پیش مینا بنشیند. هر چقدر سعی می کرد که بتواند او را ببیند نمی شد. همه جا تار شده بود. درد زیادی در بدنش پیچیده بود. باران شدیدتر از قبل می بارید. صدای ناله ی خفیف و آرامی به گوش می رسید. خودش که نه، مطمئن بود صدای خودش را می شناسد. صدای جمشید نبود. اکرم و مینا هم نبودند. تا آنجا که یادش بود ماشین فقط چهار سرنشین داشت !

پایان

سیاوش / مهر ۸۹

+  جمعه سی ام مهر 1389 10:46   گروه  | 

نزدیک اما دور ...

 

حول و حوش غروب است که کلید را در قفل می چرخاند و در را باز می کند. فضای خانه تاریک است. تنها نور موجود، نور تلویزیون گوشه سالن است که مرد ساکت و بی حرکت جلوی آن نشسته. کیسه های خرید را روی اپن آشپزخانه می گذارد، به آهستگی سلامی می دهد و به سمت اتاقش می رود. مرد بی آنکه جوابی بدهد، تنها به او نگاه می کند. در اتاق را پشت سرش می بنددو به آن تکیه می دهد. در تاریکی به نقطه نامعلومی خیره شده است. این روزها هیچ چیز آرامش بخش تر از تاریکی نیست. صدای مرد را می شنود که صدا می زند : ترانه؟ بی پاسخ می ماند. این بار بلندتر و باز هم بی پاسخ. صدای قدم های او را می شنود که به اتاق نزدیک می شود، همانجا در تاریکی زانوانش را بغل می کند و می نشیند. چند ضربه آهسته به در ... و باز هم انتظار .صدی دور شدن قدمهایش را که می شنود دیگر مجبور نیست بغضش را در گلو خفه کند، می گذارد اشکهایش جاری شوند هر چند با صدای آرام. این روزها صدای گریه اش بیشترین صدایی است که می شنود، دیگر با آن عجین شده. تلفن همراه که رسیدن پیامی را اعلام می کند، از کیفش بیرون می آورد.پیامی از طرف یک دوست قدیمی که تنها سه کلمه در آن نوشته شده : ساعت چهار صبح. بلند می شود. چراغ را روشن می کند. پنجره را باز می کند، نسیم خنکی که می وزد صورت داغ و مرطوبش را نوازش می دهد. لباسهایش را درمی آورد،چند کاغذ سفید به همراه یک خودکار روی میز کنار پنجره می گذارد و به آشپزخانه می رود. مشغول جابجاکردن وسایل خریداری شده است که متوجه حضور او در ورودی آشپزخانه می شود. تمام سعی اش را می کند که نگاهش به نگاه او برخورد نکند و به تمام دلایلی فکر کند که برای پایان دادن به این خاطره مشترک در ذهنش طبقه بندی کرده تا شاید بتواند سنگینی نگاه او را تاب آورد و تسلیم نشود. خودش خوب می داند که هنوز هم رشته هایی هست که او را به این خط نگاهی که مستقیم به چشمان او می رسد، پیوند می دهد. امّا مدت هاست که تصمیم گرفته که امشب پایانی باشد، پایانی برای هردوی آنها. دیگر اطمینان پیدا کرده که این تصمیم به نفع او هم هست، به نفع هردوشان. آنقدر شکاف میانشان گسترده شده که امیدی به شروع دوباره نیست. آرزو داشت که می توانست مثل قدیمها بی خیال و آسوده ساعتها با او حرف بزند. از تنهاییهاش بگوید ، از ناامیدی هایش بگوید و او فقط دستهایش را بگیرد، در چشمهایش نگاه کند و همین نگاه، اورا به اوج برساند و صاحب تمام خوشبختی های دنیا کند. اما افسوس که دیگر هیچکدامشان حتی ثانیه ای بی دغدغه و خیال نیستند. هرکدام آنقدر در دنیای خاکستری خودشان غرق شده اند که دیگری که هیچ، حتی خودشان را هم ازیاد برده اند. هرچقدر فکر می کند بیشتر به این باور می رسد که شاید جدایی بهترین راه باشد، بهترین راه برای شروع دوبارۀ هردوشان. امشب باید تمام اینها را برایش بنویسد... باید توضیح دهد که اگر بی خبر می رود برای این است که از پشیمان شدن، از لحظه ای که بخواهد از او خداحافظی کند می ترسد. تمام لباسهایش را جمع کرده و همه چیز آماده است، هرچند که می داند خودش هنوز چندان آماده نیست. هنوز نمی داند که این تمام شدن چه شروع هایی به همراه خواهد داشت، اما سعی دارد به آن فکر کند. اصلاٌ شاید همین فکر کردن و یقین داشتن ها زندگی اش را به این نقطه رسانده، نقطه ای که باید از چیزهایی بگذرد که روزی فکر می کرد زندگی اش بدون آنها از هیچ هم هیچ تر است. غرق در افکار خودش است که می بیند او همچنان همانجا خیره به او ایستاده است. باز حضور او تلاطم وجودش را چند برابر می کند. ناگهان کیسه میوه از دستش می افتد. سرجایش میخکوب شده و فقط به میوه هایی که به این طرف و آن طرف غل می خورند، نگاه می کند. او نزدیک می شود، کیسه خالی را از دستش می گیرد و میوه ها را جمع می کند. یک لیوان آب به دستش می دهد و از آشپزخانه بیرون می رود. انگار که می داند حضور اوست که باعث میشود او اختیارش را از دست بدهد. به لیوان آب نگاهی می کند، آن را روی میز آشپزخانه می گذارد و به سرعت به اتاق می رود. در را می بندد و پشت میز می نشیند. باید بنویسد، باید پیش از پشیمان شدن بنویسد. نوشتن فکرش را منسجم می کند. اگر اختیارش را جلوی آن مردک بدقیافۀ وراج از دست نداده بود، شاید می توانست یک فرصت دوباره بدهد، فرصتی دوباره به خودش. امّا اکنون که خودش را بیشتر از او گناهکار می داند، دیگر چاره ای نیست. حالا دیگر خیلی از خودش ناامید شده و فکر می کند که لیاقت هیچ چیز را ندارد حتی شروع دوباره ای که اینقدر نیازمندش است. امّا چه چیز سب شده که کارهایی از او سر بزند که اینقدر با او بیگانه است؟ مگر نه اینکه تنهایی اش؟ تنهایی ای که تمام وجودش را در خود حل می کند. تنهایی ای که می داند در آن، سهم او از خودش کمتر که نیست، بیشتر هم هست. پس شاید اگر همه چیز را برایش میگفت، او می فهمید و مثل گذشته درکش می کرد.اما این خیال، خام تر از آن است که به واقعیت برسد. پس دستش را روی کاغذ می گذارد و شروع می کند :

    فرهاد عزیزم ...

 یک ساعت و سی دقیقه تمام مشغول نوشتن است. نمی خواهد نگاه دوباره ای به برگه ها بیندازد، آنها را تا میکند و روی میز می گذارد.از اتاق بیرون می رود، از جلوی اتاق مشترکشان می گذرد.صدای موسیقی ملایمی از آن شنیده می شود. خیلی وقت است که به آنجا پا نگذاشته، او هم دیگر اعتراضی نمی کند، مدتهاست که از اعتراض کردن ناامید شده و به پذیرفتن عادت کرده. روی کاناپه می نشیندو تلویزیون را روشن می کند. بهتر است همه چیز مثل شب های دیگر باشد. برنامه ای که این شب ها برای هردوشان تکرار می شود این است که حدود نیم ساعت دیگر او برق اتاق را خاموش می کند و می خوابد و خودش هم تا یک ساعت دیگر جلوی تلویزیون خوابش می برد. حالا او در اتاقش است و خودش هم جلوی تلویزیون. پس همه چیز طبق معمول است. نیم ساعت که می گذرد، او برق اتاق را خاموش می کند امّا برخلاف همیشه در اتاق را باز می کند و بیرون می آید. نمی داند این حرکت او چه معنایی می تواند داشته باشد. زیرچشمی او را نگاه می کند که به سمتش می آید. تازه به یاد می آورد که چه مدت زمان طولانی است که به صورت او نگاه نکرده. یک راست می آید و کنارش روی کاناپه می نشیند. برای آنها که مدت هاست با هم حتی حرف هم نزده اند، کنارهم نشستن با این فاصله کم چیزی است در حد یک انقلاب. هنوز با کش مکش های وجودش دست به گریبان است که گرمای دستی را روی دستش احساس می کند. تمام وجودش به یکباره از هم می پاشد. آنقدر از خود بی خود شده که نمی تواند اشکی را که از گوشۀ چشمش پایین می آید، مانع شود. احساس می کند که بدبخت ترین آدم دنیاست. چرا حالا که تصمیمش را گرفته او را انیقدر نزدیک احساس می کند. می گذارد دستش به هیچ حرکتی تسلیم دست های او شود. هر لحظه که بیشتر گرمای دست های او بخشی از وجودش می شود، مصمم تر می شود که لب باز کند که بگوید. بگوید که چقدر به او نیازمند است. که نبودنش چقدر او را از خودش دور می کند. اما درست در همین لحظۀ اطمینان است که او دستش را می بوسد، از کنارش بلند می شود و به اتاقش می رود و در را می بندد و باز او می ماند و حرفهای نگفته. حرفهای نگفته ای که مثل یک ویروس وحشتناک وجودش را می خورند. تلویزیون را خاموش می کند، چشمهایش را می بندد و به خودش قول می دهد که به خودش مسلط شود. وقت باقیمانده را در اتاقش به فکر کردن و گوش کردن به یک موسیقی ملایم و نوشیدن چای می گذارند. این سه ساعت وقت خوبی است تا ذهنش را خوب ساماندهی کند که گاهی رفتن با وجود تمام نیازی که در وجودمان برای ماندن هست، بهترین و شاید تنهاترین راه است. از دوستی خواهش کرده که برای صبح برایش بلیط بگیرد، به او گفته که مهم نیست کجا و کدام شهر، فقط می خواهد از این شهر برود و یک جای دیگر شروع کند.و حالا رأس ساعت چهار صبح ماشینی که از طرف همان دوست است، پایین پنجره اتاقش منتظر است. حدود ساعت سه و سی دقیقه است که صدای روشن شدن و حرکت ماشینی را می شنود. از پنجره که بیرون را نگاه می کند، اتومبیلی را می بیند که  به سرعت دور می شود. دیگر رفتن در ذهنش آنقدرها هم ترسناک نیست، فقط چیزی است که باید اتفاق بیفتد. برای او که درمانده تر از آن است که از شیرینی اختیار لذت ببرد، چیزی شیرین تر از اجبار نیست. چمدان بسته شده را از کمد در می آورد و برای آخرین بار به اتاقی که مهمترین لحظات زندگی اش را در آن گذرانده نگاه می کند. اتاق تقریباً خالی است. خودش اینطور می خواسته. یک کتابخانه، یک میز و صندلی چوبی زیر یک پنجره و یک گلدان بامبو که می داند برایش بیشتر از هرچیز دیگر دلتنگ میشود. وسایل را برمیدارد و از اتاق خارج می شود. بطرز عجیبی آرام است. شاید برای اینکه برای یکبار هم که شده، سر حرفش مانده. به جلوی در اتاقشان که می رسد، وسوسۀ دیدن او برای آخرین بار ، در وجودش جان تازه ای می گیرد. می داند که به اندازه کافی مصمم است پس می تواند این آخرین فرصت را از خودش نگیرد. دستگیره در را می گیرد و به آهستگی در را باز می کند. تخت خالی که با سلیقه تمام به خوبی مرتب شده و پاکت نامه سفیدی که روی آن به چشم می خورد، توان برداشتن حتی یک قدم را از او می گیرد. دستش را به دیوار می گیرد و همانجا می نشیند.

خورشید طلوع کرده، او هنوز کنار دیوار، خیره به تخت ونامه باز نشده ای که روی آن است نشسته، بالاخره می تواند از جایش تکان بخورد. نزدیک می شود و نامه را برمی دارد. شروعش آشنایی عجیبی دارد :

ترانه عزیزم ...  

 پایان

ساناز / مهر ۸۹

+  یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389 17:51   گروه  | 

سه شنبه ي آينده

 

زن صورتی رنگ پریده داره. موهای بلندش رو با بی قیدی تمام روی شونه هاش ریخته. دست راستش رو روی دکمه پایین بر شیشه  ماشین میذاره. لاک های قرمز ِ رنگ و رو رفته ي  روی ناخن های دستش تنها رنگ آمیزی اونه. صدای پایین اومدن شیشه ی ماشین توی گوش مرد می پیچه. مرد جوان است و زیبا. سرش رو به سمت زن بر می گردونه. قلب زن از این همه توجه ناگهانی مرد به ضربان می افته اما نمی خواد که مرد چیزی بفهمه پس همونطوری به پشتی صندلی تکیه می ده و به رو به رو خیره نگاه می کنه. هوای سرد که تا اون لحظه پشت شیشه ی ماشین کمین کرده بود مثل گردبادی توی ماشین می پیچه. از گوش سمت راست زن بعد کل صورت اون...فضای خالی بین زن و مرد رو می پوشونه و بعد پنج انگشت باد در امتداد هم روی گونه ی راست مرد می شینه انگار سیلی از پنج انگشت دستان ضمخت زنی میانسال با پ.س.تان هایی آویزان بی سین.ه بند. زن میانسال با پ.س.تان هایی آویزان بی سین.ه بند مرد رو در آغوش می گیره لب های کلفتش رو روی لب های خشک شده ی مرد می زاره. آب سردی از گوشه ی دهان مرد جاری می شه. مرد سعی ميکنه هوای سرد اطرافش رو کنار بزنه تا بتونه جلوش رو ببینه. لختی پاهای زن میانسال حتی از روی شلوار جنس کتون مرد هم احساس می شه. عرق سردی پشت کمر مرد می شینه. مرد می ترسه که کنترل ماشین رو هر لحظه از دست بده و ماشین از جاده خارج بشه. سرشو بر می گردونه و زن رو نگاه می کنه تا ازش کمک بخواد اما اون رو می بینه که سرش رو به پشتی صندلی تکیه داده و بی خیال به شیشه ی رو به رو خیره شده...تصمیم می گیره که خودش به تنهایی از پس این موضوع بر بیاد این دقیقا  کاری ست که همیشه مرد می کنه.

در یک لحظه نفسش رو حبس می کنه و تمام نیروش رو یک جا جمع میکنه و بعد با غرشی غریب نفسش رو بیرون میده و فریاد می زنه

- زنیکه ی پتیاره.....

دستش رو توی هوا می چرخونه و بریده بریده این جمله رو تکرار می کنه

 

- شیشه ی ماشین همین الان باید بسته بشه...همین الان...

زن می بینه که چطوری سکوت و یکنواختی جنگل در امتداد غرش مرد به هم می ریزه. می ترسه.لب پایینش رو گاز می گیره و می خواد بلند بگه که اگه اون روز، آره درسته شونزدهم آوریل توی اون بارون لعنتی صبر می کنه تا مرد سر ساعت سر قرار برسه و بعد درست جلوی چشم اون سوار اون لیموزین مشکی می شه و با اون پیر سگ میره و با اولین بوسه اش بالا بیاره و بهونه بیاره که از مستی زیاد بوده و نه پوست چروکیده ی تن برهنه ی اون فقط به خاطر این بوده که کمی توجه مرد رو به خودش جلب کنه...فقط به خاطر اون گردنبند مروارید لعنتی!

می خواد که بهش بگه تمام اون لحظه ها فکر می کرده که دنبال ماشین می دوه و ماشین رو نگه می داره اما مرد فقط خیره به ماشین نگا می کنه و توی نگاهش هیچی نبوده...هیچی...

می خواد که همه ی اینارو بگه بگه که چقدر ازین که زنیکه ی پتیاره صداش کرده ناراحته اما هیچی نمی گه و فقط انگشتان باریکش رو روی دکمه ی بالاشه ی ماشین میذاره و انبوه هوای سرد از ماشین خارج می شه و ته موندش توی چشمای درشت وسیاه زن ته نشین می شه و مثل اشکی یخ زده پایین می آد.

حالا همه چیز آروم درست مثل قبله.

...

زن کمتر از یک ساعتی هست که ازکناره ی جاده راه افتاده و می خواد که از ماشین دور شه.فقط دور شه.و با خودش فکر می کنه که چقدر احمقه...حداقل چهار پنج ساعتی از شهر دور شدند و چطوری با این چند تا اسکناس ته جیبش می تونه خودش رو به شهر برسونه. فکر می کنه حالا باید چی کار کنه. اون مدام فکر می کنه این کارو خوب بلده. تمام زندگیش فکر کرده .برای هر چیزی فکر کرده...

حتی وقتی چند روز پیش برای روز تولدش اون گردنبند مروارید رو از مرد کادو می گیره به جای اینکه از خوشحالی فریاد بزنه و مرد رو در آغوش بگیره فقط فکر می کنه...

اون گردنبند مروارید رو یه بار دیگه هم دیده بود.درست صبح روز شونزدهم آوریل. همون روزی که سوار لیموزین مشکی اون پیر سگ می شه. صبح اون روز مثل تمام سه شنبه ها که روز خشکشو ییه صبحونش رو می خوره و میره سراغ سبد حصیری گوشه ی اتاق تا لباس های کثیف رو جمع کنه و سر راهش به سر کار بده خشکشویی. اما اون روز خبری از لباسای کثیف مرد نبود.حتما یادش رفته بود و این طبیعی نبود. بعد از دو سال این اولین بار بود که فراموش کرده بود.زن به رفتار به غیر طبیعی مرد توی هفته ی اخیر فکر می کنه...به فراموشکاری هاش و بی توجهي هاش...

مرد گفته بود این یه بالا پایین ساده ست و درست می شه اما زن....

زن در ِ کمد لباسای مرد رو باز می کنه و می خواد که دنبال لباسای کثیف مرد بگرده. خیلی وقت نداره و این دقیقا  همون کاریه که باید بکنه.همین جاست که قاطی لباسای مرد گردنبند رو پیدا می کنه...حالا دیگه مطمئن شده...خیانت!باید زودتر از این ها می فهمید...خیلی زودتر...دیوارای اتاق دور سرش می چرخن. شش تا می شن و بعد هشت تا و بعد خودش رو می بینه که روی زمین افتاده....

چند روز بعد توی روز تولدش وقتی مرد گردنبند مروارید رو بهش هدیه میده ابروهاش رو تو هم می کشه و با خودش فکر می کنه که حتما اون زن غریبه از گردنبند خوشش نیومده و اونو به مرد پس داده اما بعد خیلی سریع فکر می کنه که این فکر احمقانه ایه چون این گردنبند اونقدر گرونه که هیچ زن احمقی ازاون بدش نمی اد.بعد با خودش فکر می کنه چرا مرد براش همچین هدیه ی گرونی خریده؟ نکنه برای اینه که می خواد با دادن اون، همه ی بی توجهی هاش توی اون دو سال رو جبران کنه؟

بعد بلند می گه:

-نه....!

مرد لبخندی پهن روی صورت داره.مرد راضی به نظر مياد.

-چی نه عزیزم؟

نه من زنی نیستم که با پول بتونی خرم کنی.اینو آروم توی دلش می گه.و بعد بلند می گه:

-نه...! نمی تونم باور کنم! این بهترین هدیه ایه که توی عمرم گرفتم. کمکم می کنی تا بندازمش گردنم؟

و همین طور که مرد کمک می کنه تا گردنبند رو بندازه دور گردن زن، زن زیر لب می گه:

مردک بی فکر حتما تمام پس انداز این دو سال رو از بانک در آورده و...

حالا باید چی کار کنم؟ا گه حدسم درست باشه و یه بچه توی شکمم باشه چی؟

مرد با دستاش توی هوا شکل های نامفهومی می کشه و با صدای بلند اما یه جوری که انگار داره با خودش حرف می زنه میگه:

- باید جشن بگیریم.......من می رم قهوه بیارم

زن لبخند میزنه و باز فکر می کنه که اگه مرد اونو دوست نداشته باشه چی؟

........

زن حدود یک ساعت و نیمه که از کناره ی جاده راه افتاده و می خواد که از ماشین دور شه.فقط دور شه. به این فکر می کنه که چرا دیگه مرد باهاش حرف نمیزنه؟

کادیلاک قدیمی سرعتش رو کم می کنه و جلوی پای زن می ایسته. مرد سرش رو از شیشه ی ماشین بیرون می کنه و خیلی بلند تقریبا فریاد ميزنه و می گه:

-این جاده پر از دزد و خلافکاره .من خوابیده بودم وقتی بلند شدم دیدم توی چادر تنهام. الان وقت خوبی برای پیاده روی نیست..شاید صبج .وقتی هوا روشن تر شد.

زن در رو باز می کنه و توی ماشین می شینه. از پشت شیشه آسمون رو نگاه می کنه.ماه کامله.زن میانسال با پ.س.تان هایی آویزان بی سین.ه بند روی صندلی عقب دراز کشیده. مرد دستش رو روی صورت زن می کشه و زن به سه شنبه ي آینده فکر می کنه.

پايان

ويدا  /  مهر ۸۹

+  یکشنبه یازدهم مهر 1389 15:29   گروه  |